تبليغاتX
عشقولانه

عشقولانه
برای تنها ارزویم...
لینک دوستان
                                                

                                 

                                           فصل که رخت عوض می کند

دوباره عاشقت می شوم

گیرم زمستان باشد و من

آهسته و پیاده روی یخ راه بروم

عشق تو همین شال پشمی است

که نفسم را گرم می کند

                   

روح بیمار طبیعت را - می فهمی
در دیار خشک
در میان سایه های تیره - در زنجیر
مرگ را می بینی
گاه بی تابی
...گاه می خندی

عاشق باران که باشی
در اضطراب شب - به دنبال آغوش امنی می گردی
تا تن نازک تب زده ات را بسپاری به تنش
تا فراموش کنی

عاشق باران که باشی منتظر می مانی بر نگاه بی کلام پنجره - چشم می دوزی
شعر می خوانی



[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:15 ] [ reza-i2 ]




                                   خدای مهربان من

          منم یکی از بندگان تنها و بی کس تو هستم صدامو میشنوی

خدایا منو که فراموش نکردی همه دارن منو فراموش میکنن تو که فراموشم نکردی ........

خدایا صدامو میشنوی......خدایا چشمای خیسمو میبینی.......خدایا صدای اهسته شدن قلب شکستمو میشنوی.......

ای خدای مهربون تو منو عاشق کسی کردی که دوستم نداره ...دوست نداره منو ببینه ....دیگه هیچ ارزشی واسش ندارم....

ای خدا مگه نمیدونست من عاشقشم پس چرا دوست نداره که منو ببینه...

خدایا چرا باهام حرف نمیزنی , خدایا چرا جوابمو نمیدی نکنه تو هم فراموشم کردی.

خدایا من همون بنده ی حقیر تو هستم که شبها تا صبح بیدار میمونه و واسه کسی که عشقش شده دعا میکنه .... یادت نمیاد شبها همش چشام از اشک واسش خیس بود یادت نمیاد......

خدایا یه سوالی ازت دارم خواهش میکنم جوابمو بده ؟

چرا زمانی که داشتی منو خلق میکردی سر پیشونیم نوشتی باید تنها باشه و تنها بمیره ؟؟؟

خدایا ای خدای مهربان عشقمو ازم نگیر بذار حتی یکبار هم که شده ما هم دیگه رو ببینیم خدایا عشقمو ازم نگیر نذار تنها باشم

خدایا من دوسش دارم خودتم میدونی نگیر اونو ازم

خدای مهربان من بزار یکبار هم که شده ما همدیگه رو ببینیم دارو ندارمو ازم نگیر

خدایا این بنده حقیر واسه دیدن عشقش دستشو برای تو دراز کرده نه کس دیگه دست رد به سینش نزن ای مهربان ترین مهربانان.



    


love

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:37 ] [ reza-i2 ]
                 


            ما ادما چه زود فراموش میشیم , چه زود بی ارزش میشیم

وقتی میفهمی یکی که عاشقش شدی دیگه دوست نداره چه احساسی داری ؟؟؟

بهت میگه دوست داره ولی وقتی میگی میخوام ببینمت میگه نه خیلی دلت میگیره درسته احساس میکنی که اصلا دوست نداره.

یعنی من اینقد بی ارزش شدم که دیگه حتی دوست نداری منو ببینی دیگه دوست نداری با هم باشیم.

در نهان به انانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در اشکار از انانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما.

تنها همدم دردهای قلبم اشکهایم هستند که ارام بر گونه هایم جاری میشود هر قطره اشکم اسم تورا فریاد میزند

چرا دیگه منو دوست نداری , چرا دوست نداری منو ببینی.

شاید به کسی دیگه دل بستی شاید دلت با من غریبه شده این تو بودی که طاقت گریه هایم را نداشتی تو بودی که دوست نداشتی منو ناراحت ببینی , اکنون صدای گریه هایم رو نمیشنوی.

میدونم دیگه دوسم نداری میدونم دیگه یادی ازم نمیکنی دیگه من فراموش میشم تو هم عاشق کس دیگه میشی و میری منم فراموش میشم.

منم همیشه به یادت هستم به یاد کسی که جز یه خاطره و یه عکس هیچی ازش ندارم.

         



ادامه مطلب
[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:28 ] [ reza-i2 ]

                                       بالا خره عشقمو پیدا کردم اما...

                            داری میروی سفر تا خدارو ببینی و احساس کنی

            عزیزم تو اینقد خوب و معصوم هستی که من لیاقت داشتن عشق تو رو ندارم

اخه این جایی که تو میری رو همه کسی نمیره لیاقت میخواد .

من حالا فهمیدم که من لیاقت تو رو ندارم تو لیاقت از من بهترو داری . اگه به این سفر رفتی و برگشتی و دیگه منو فراموش کردی بدون رضا هنوز دوست داره و بدون هنوز عاشقه حتی اگه دوسش نداشته باشی و دیگه بهش فکر نکنی.

اینو به یاد داشته باش که من و تو قبل از رفتن تو به این سفر عاشق هم بودیم فقط معنای عشقو رو لبای هم و در اغوش هم تجربه نکردیم بلکه با قلبمون و احساسمون تجربه کردیم. عزیزم اغوش من فقط برای عشق تو بازه نه کس دیگه.

بزرگترین خواسته ام تو دنیا این بود که یه بار از نزدیک تو رو ببینم و بگم دوستت دارم.

من از تو هیچی ندارم به جز یه عکس و یه عالمه خاطره.

این متنو فقط برای تو نوشتم با چشمای خیسم و دوست دارم که بعد از مسافرت هم کنارم باشی.

 من همیشه تو رو یاد میکنم ثانیه ها و دقیقه ها و هفته ها و ماه ها و سالها به یادت میمانم حتی تا لحظه مرگم.

تو میری منم در نبودت اینقد گریه میکنم تا بمیرم. اگه تو این سفرت خدا رو دیدی بهش بگو تنها خواستم این بود که به تو برسم همین.

زندگی بدون تو واسم رنجو عذابه اگه کنارم نباشی مرگ واسم بهترین چیزه.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 2:8 ] [ reza-i2 ]

                                  هیچکس جز عشقم تنهایی منو پر نکرد

چه روزهایی که من افسرده بودم

                                        چه روزایی که هر بار پر از غصه بودم

من همیشه میکردم تو ایینه نگاه

                                            میگفتم میبینی نداری تو تکیه گاه

میگفتم خدایا بخوابم چشامو باز نکنم

                                       تو این دنیا بمونم تنها چکار کنم

شادیه زندگیم جاشو به غم داد

                                  هیچ کس تو زندگی بهم امید هم نداد

هر کی به ما رسیدو گفت تو نا امیدی

                                     منم میگفتم درد هایی که دارمو تو نکشیدی

بگذریم بریم دیگه با دردام کاری ندارم

                                         چون دردا تو دلم جایی سالم نذاشتن

کم کم با یه دوست خوب اشنا شدم

                                      ارزویی که همیشه توی زندگیی داشتم

این بود که یه دوست خوب کنارم باشه

                                      وقت سختیهایی که دارم همش بیادم باشه

من تو رو پیدا کردمو باهات دوست شدم

                                            اینقد خوب بودی که من عاشقت شدم

حالا من دوست دارم عشقم تالحظه ی مرگم

                                         میخوام همیشه مثل پروانه دورت بگردم

************************************************************ ************************************************************ ************************************************************

                                       دوست دارم برای یک بار

                                     توی زندگیم چشماتو ببینم                          



                                                   


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:36 ] [ reza-i2 ]
                     

                               خدایا امشب در تاریکی گوشه ای از اتاق نشستم تا

                با تو حرف بزنم تا به تو بگویم ای پروردگار من

       امشب خیلی دلم گرفته. امشب احساس تنهایی میکنم , نمیدونم چه جوری بگم نمیدونم اصلا صدایم رو میشنوی.

بعضی ادما خیلی اتفاقی وارد زندگی ما میشن.

گاهی این ادم ها در قبال تو حکم یه فرشته رو دارن زندگیتو عوض میکنن تورو به زندگی امید وار میکنن تمام دلخوشی های زندگیو بهت میدن و حتی تو رو عاشق خودشون میکنن.

میدونی چرا ؟؟؟

چون قلب مهربونی دارن چون همیشه کمکت میکنن و ازت دلگیر نمیشن اگه دلگیر میشن تو رو میبخشن خیلی زود.

خدایا وجود این ادما رو از زندگیمون نگیر نزار که احساس تنهایی کنیم بزار همیشه کنارمون باشن و بهمون کمک کنن.

عزیزم میدونی من دلم واست تنگ میشه, دوست ندارم به این مسافرت بری از یه طرفم دوست ندارم که از دستش بدی.

میدونم تو میری من در حسرت دیدارت میمانم و شبها با چشمای خیسم انتظارتو میکشم تا بر گردی , لحظه ها برایم سالها میگذرد منم سالها به انتظارت مینشینم تا برگردی تا کنارم باشی.

                                   

                           تنهایی برایم سخته کنارم باش عشقم

   

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 23:35 ] [ reza-i2 ]

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...

وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي .

وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...
صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه .

وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ...
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري بعد از کارت زود بيا خونه .


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 2:26 ] [ reza-i2 ]

                                    دیروز منو اسمان هردو گریه کردیم

  دیروز هر دو در غم دیدر تو بودیم , هردو فریادی از عشق زدیمو گریه کردیم

اما خوشحال از اینکه یادم کنارت بود و منو از یاد نبرده بودی.

تنها زیر ناله های جان سوز اسمان گریه کردم.

با خدم حرفها زدم و ناله ها بر اوردم.

خیابون ساکت بود اما این صدای ناله ی اسمان بود که این سکوتو میشکوند. همش یاد تو بودم که خدا عشقم الان چه حسی داره؟؟؟

با خودم گفتم کاش کنارم بودی تا دستاتو میگرفتم و با هم زیربارون قدم میزدیم تا در کنار هم بودن در گوشت میگفتم **** دوست دارم****


توی این حسو حال بودم که بهم زنگ زدی خوشحال شدم که بیادم هستی

لحظه هایی که با هم حرف زدیم چه زود گذشت , وقتی با من حرف میزدی همه تو را نگاه میکردن انگاری به عشق ما حسودی میکردن.

                     حس خوب حرف زدن با تو روفراموش نمیکنم

                                     چون تو تنها عشق منی

                                            اولین و اخرینی

            

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 16:12 ] [ reza-i2 ]
                                  من عشق تو را دوست دارم                ************************************

 حتی اگه به من بد کنی

*******************حتی اگه من برنجونی

حتی اگه اشکمو در بیاری******************

*************** ازت نارا حت نمیشم

***************************************************************************

        تا ابد دوستت دارم عاشقتم و خواهم ماند

***************************************************************************

    LOVE U FOR EVER

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 15:31 ] [ reza-i2 ]

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میکنه
بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت
بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میکنه
بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه
بدون دوستت داره

************************************************************

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که تنها مرگ را باور کنی 
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

*******************************************************************************************


[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 15:16 ] [ reza-i2 ]
                                  عشق....

به نظر تو زیباست؟؟؟ به نظر من وقتی بهش میرسی زیباست , نه زمانی که نمیرسی. تو اعتقاد داری نرسیدن عشق رو زیبا تر میکنه ولی من میگم نرسیدن قلبتو داغون میکنه .

منو تو خاطرات زیادی با هم داریم ولی افسوس تقدیر دست تو رو از دست من در اورد و روی قلبم این جمله رو هک کرد....


                  سهم تو از عشق چیزی جز تنهایی نیست

ازت دلگیرم , میدونستی بدون تو دوام نمیارم ولی رفتی منم در حسرت دیدارت ماندم.

نیستی کنارم ببینی دارم میمیرم توکجایی عشقم بدون تو بیقرارم , میدونی جز تو تنهامو کسی رو ندارم پس چرا رفتی از کنارم ؟؟؟

تو رفتی منم از دیدنت محروم شدم بدون هنگام رفتنت نگاهت نمیکنم چون چشمای خیسمو میبینی و با دل تنگ از کنارم میری نمیخوام چشمانمو ببینی که واسم غصه بخوری بهت میگم برو امید وارم خوش باشی چون دیگه رضایی وجود نداره که واسش غم بخوری , بعد تو منم میرم ...


                 میرم تا بینهایت تا چشمهای خیسمو

              نبینی که در حسرت دیدارت اشک میریزند و گریه میکنن

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 15:57 ] [ reza-i2 ]
                              سلام دوستان سال نو مبارک

ممنون ازتون که 2 مدتی که من نبودم واسم نظر گذاشتین

حقیقتا دلم خیلی گرفته خیلی زیاد حتی حوصله خودمو ندارم

امسال اصلا عید بهم خوش نگذشت چون تو سفرم خیلیها رو شناختم اونایی که خوب بودن پست تر شدن و اونایی که خوب نبودن کلا عوض شدن.


راستش میخواستم یه چیزی رو بگم ولی نمیدونم شاید کسی که در موردش این حرفو میزنم راضی نباشه منم نمیگم شما دیگه ببخشید


دلم خیلی گرفته بود یاد دفتر و قلمم افتادم که همیشه یاور تنهایی من بوده واسه همین باز یه شعر نوشتم...


ادامه مطلب
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 21:7 ] [ reza-i2 ]
                                      سلام دوستان گلم

                   این پستی که گذاشتم اخرین پست وبلاگمه نمی خوام واسه همیشه برم ولی حدود 1 ماه نیستم شارژ نتم امروز فردا دیگه تموم میشه ولی نظراتتون منو خوشحال میکنه . من دارم میرم مسافرت و اینجا نیستم میرم ابادان . خالم هم داره از حج میاد از اون ور میریم دیدنش و بعدش میریم دیلم  کنار دریا اونجا با فامیلامون یه خورده فوتبال امریکایی  بازی میکنیم (راگ وی) بعدش میزنیم میریم بوشهر پیش داییم .

اینم پستی که من واسه عشقم گذاشتم

خیلی دوست دارم عزیز دلم***


ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 12:16 ] [ reza-i2 ]
                       سلام دوستان

          یه مدت شده ما زدیم تو کار اهنگ و شعر به جا درس خوندن شعر مینویسیم البته درسم خوبه ها تو رشته خودم توکشور 4 شدم.

این پست رو میخوام اختصاص بدم به عشقم کسی که تمام زندگی و رفتار منو عوض کرد و میخوام این شعری که خودم واسش نوشتم رو براتون بذارم امید وارم خوشش بیاد


(ادامه مطلبو حتما ببین)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 21:17 ] [ reza-i2 ]
نمیدونم زیبایی تورا با چه کلامی تفسیر کنم ؟؟

نمیدونم تورا با چه چیز با ارزش زندگیم مقایسه کنم؟؟

نمیدونم چگونه و با چه کلامی وسعت عشقم را بیان کنم؟؟



زندگی زمانی زیباست که عاشق کسی بشی که تمام وجودت باشه

زندگی زمانی زیباست که شبها واسه سلامتی کسی که دوسش داری بیدار بمونی و واسه سلامتیش دعا کنی حتی اگه کنارت نباشه حتی اگه یه بار هم ندیده باشی سیمای زیباشو.

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 21:58 ] [ reza-i2 ]
                    

خداحافظ

                   چه کلمه سنگینی تا حالا به این کلمه فکر نکرده بودم

مردی تنها و غمگین در کوچه های سرد تاریک میگذرم

                          فانوس و روشن کننده راهم عشق تو بود چه گرگ هایی

در این راه انتظار مرا میکشند گرگهایی با سیمایی انسان نما

                           اما عشق تو روشن کننده راهمه با عشق تو به این راه ادامه

میدهم . اما انگار منو نمیخواهی دستان گرمت رو از

                           دستان سرد من دریق مکن که بی تو چراق راهم خاموش میشود

مرا با این گرگهای بی صفت تنها نگذار بی تو چه کنم تا حالا

                            به حال روز من اندیشه کردی تا حالا بودن بی تو رو برای من تصور کردی

نمیدانم بی تو چه کنم سختی های روزگار رو به خاطر تو تحمل میکنم اما تو.......


دست مرا بگیربه سینه ی من دست رد مزن مرا در مرداب سختی و غم با این بی صفتان تنها نذار. ای روزگار پایان بودن با اون رو پایان زندگیم بگذار

حال دست مرا میگیری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:39 ] [ reza-i2 ]
                             سلام دوستان عزیزم .

اول باید یه تشکر کنم از شما که به عشقولانه من سر میزنید و من رو با نظرات زیباتون خوشحال میکنید و بر سر من منت میذارید .

دوستان گلم شما به خواب اعتقاد دارید ؟؟؟؟

تا حالا واستون پیش اومده که یه خواب ببینید و واستون دقیقا همون خواب اتفاق بیفته و به واقعیت تبدیل بشه ....؟؟

من خیلی امام رضا رو دوست دارم و هم اسم این بزرگوار هستم.             خیلی دوست داشتم که برم مشهد به زیارت این بزرگوار ولی نمیشد هرکاری میکردیم نمیشد....

یه شب خواب دیدم که رفتم مشهد فردا که از خواب بیدار شدم یکی از فامیلامون اومد پیشمون و گفت فردا با میریم با هم دیگه مشهد واستون بلیت هم گرفتم اصلا باورم نمیشد که خواب من به واقعیت تبدیل بشه ....

وقتی به زیارت امام رضا(ع) رفتم...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 20:39 ] [ reza-i2 ]

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهی شو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم.....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 20:13 ] [ reza-i2 ]
من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 16:44 ] [ reza-i2 ]
بدون تو بودن سهم من نیست         *      منی که به تو دل خوشم

 کنار تو چشمام رنگ غم نیست       *       باتو غم هامو می کشم

نمیتونم از تو دور بمونم                   *         اخه به تو دل بستمو

تو نباشی تنها نیمه جونم                *         بگو می گیری دستمو

زنده موندن بی تو خنده داره            *          تویی که دنیای منی

حرفای تو قلب عاشقت رو               *          بگو که به من میزنی

                                      

                              عزیز من . . . . . بگو همیشه با منی

                                                                             (نیما علامه: به تو دل خوشم)

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 23:18 ] [ reza-i2 ]
فکر من در این است

که پر از شوق تو باشم هر دم

که دل من سرشار از عشق تو باشد یکدم

قلب من می خواهد

که فقط از
تو نشان داشته باشد در خود

و دو چشم من پر از وسوسه ی لذت دیدار تو باشد در خود

و بدان معبودم

که
تو هستی قلبم

که
تو هستی روحم

که تو هستی فکرم

و همه هستی من


تقدیم به عشقم و همه عاشقان دنیا.....

[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 18:59 ] [ reza-i2 ]

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 1:49 ] [ reza-i2 ]
سلام دوستان گلم 

خیلی سخته وقتی دیوانه وار عاشق کسی باشید اما بهتون بگه فراموشم کن

عشق دل ادما رو میشکنه شاید من دیگه به این وب نیام و پاکش کنم اگه کسی که واقعا دوسش دارم باز بهم سر زد و باهام بود بازم واسش همیشه اپ میکنم اگرم نیومد خب با شما عزیزان خداحافظی میکنم با اینکه برام خیلی سخته.

حالا این داستان زیبا رو واستون میذارم حتمان بخونید....

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 16:15 ] [ reza-i2 ]

              همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره

      اما اونی که با درد تو با تو گریه میکنه عاشقته

                           

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 14:38 ] [ reza-i2 ]
حمید یه پسری بود که عاشق شعر نوشتن بود از بچه گی خوشش از اهنگ خوندن میومد.

یه روز با یه دختر به اسم هانیه اشنا میشه که دوست داره باهاش کار کنه و هانیه هم قبول میکنه که مدیر بر نامه های حمید باشه .

حمید و هانیه رفته رفته عاشق هم شدن و بین اونا رابطه دوستانه به رابطه ای عاشقانه تبدیل شد. روز تولد هانیه شد و همه با هدایای زیبایی اومدن اما حمید هیچی نداشت و مورد تمسخر همه قرار گرفت و گفت هدیه من بیروونه.

                                 

اون یه ماشین واسه عشقش خریده بود اما هانیه از او هنتظار داشت که ازش خاستگاری کنه ولی حمید این کارو نکرد به جاش ازش خواست که بیاد و باهاش بیرون بره و هانیه هم با ناراحتی قبول کرد.

 اونا در حال گشت زدن با ماشیناشون بودن که یه اس ام اس از طرف حمید برای هانیه اومد که نوشته بود( با من ازدواج میکنی)

چند لحظه بد حمید در حال نگاه کردن به گوشیش تصادف میکنه و میمیره

هانیه با عجله میاد و حمید رو از ماشین بیرون میاره اما دیر رسیده بود و گوشی حمید تو دستش بود که نوشته بود دوست دارم تا اخر عمرم عشق همیشگی من.

                                     

هانیه با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و گفت حمید عشقم چرا هیچ وقت این جمله رو بهم نگفتی؟   

                                  منم تا ابد دوست دارم عشقم

هانیه از این اتفاق خیلی ناراحت بود اونم تو روز تولدش این اتفاق افتاد فردای اون روز هیشکی هانیه رو ندید فقط یه نامه تو اطاقش گذاشته بود که نوشته بود....

                      بی تو هرگز نمیخوام تو این دنیا بمونم عشقم

مدت ها از این ماجرا گذشت و هیشکی هانیه رو ندید وقتی داشتن قبرستانی که حمید اونجا خاک شده بود رو خراب میکردن دوتا اسکلت کنار هم پیدا میکردن که دست یکیشون یه قاب عکس بود که روش نوشته بود

                                     هانیه و حمید عشقم

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 17:14 ] [ reza-i2 ]
آدم گاهی تهی می شود ... خالی می شود...
دلش یک گوش می خواهد که فقط برایش حرف بزند ... غُر بزند...
دلش می خواهد ... زیر دوش آب ریز ریز برای خودش اشک بریزد...

دلش می خواهد ... زیر باران ساعت ها قدم بزند و خیس شود..

دلش می خواهد ... برود ... ولی نرسد.....

دلش می خواهد ... فقط به صدای باران گوش دهد...

دلش می خواهد ... ساعت ها بخار دهانش را نگاه کند..

دلش می خواهد ... چشمانش را ببندد ... به هیچ چیز فکرنکند ...

دلش می خواهد ... خودش را لوس کند ...

دلش یه اغوش تنگ می خواهد ...

                             

هرچه دلم را خالی می کنم دوباره پر می شود از تو ...   

 چه برکتی دارد این عشقت...!!!   

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 22:24 ] [ reza-i2 ]
امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !
منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.


از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...
منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 20:59 ] [ reza-i2 ]
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر

چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و

ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان

سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان

بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش

لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه

کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی

لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو

تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم

که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون

قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی،

من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی

مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا

آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند

سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.

روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون،

یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه

زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه

دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه

کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم.

علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات

فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه

تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش

خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال

تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو

دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش ب

ودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن

ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو

بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می

کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که

توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو

سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی

پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا

همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو

پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر

زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 23:35 ] [ reza-i2 ]

تقدیم به بهترینم

پس از تو لبم را برای  کسی که بگویم دوستت دارم نخواهم گشود
پس از تو دستانم  را  به کسی نخواهم داد تا گرمی دستانت را برای همیشه  یادگاری
احساس  کنم.
پس از تو آغوش خود را برای کسی نمی گشایم تا گرمی تنت  برای همیشه باقی بماند و با
من در قبر برود.
کاش  میدانستی بی تو آرزوهایم،یخ میزند ،بی تو آرزوهایم میمیرند،همیشه نهایت دلتنگی
ابر، باران است،و نهایت دلتنگی من،تو.
  پس برگرد برسر عشقمان،اگر بیائی غرورم را صادقانه تقدیم چشمانت میکنم
.

به خاطر یه نفر که دوسش دارم گذاشتم(خودشم میدونه) 

اینم به خاطر تو عشقم

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 22:23 ] [ reza-i2 ]

شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده می‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او را زیارت می‌نمود؛ تا این که سرگذشت او را به «سید مرتضی»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقیب الاشراف» بود رساندند.

سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهل‌بیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور می‌باشند و دستشان به حرم مطهر نمی‌رسد.»

آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.

هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت می‌دانم و نهی از منکر واجب است.»

وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .

نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود می‌لرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت می‌کرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.

چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»

پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.»

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 9:33 ] [ reza-i2 ]

درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز رضا کیانی هستم کوچیک شما .
در مورد خودم نمیدونم واستون چی بگم فقط میگم یه عاشق تنها هستم یکی که دلشو همه میشکنن یکی که از سختیای روزگار دیگه سیر شده یکی که وقتی عاشق میشه دوست داره که
همه چیزشو واسه عشقش بده. اما کسی دوست نداره باهاش بمونه یه دل پراز قصه دارم گرفتارعذابی هستم که چرا متولد شدم. یه ادم تنها, یه غریبه, یه بی کس.